خاطرات مشهد و مرد شدن امیررضا
سلام پسملیه قشنگ و نازم خوبی نفسی ؟ این مدت مشهد بودیم پیش عزیز جونینا. جمعه صبح19مهر ماه حرکت کردیم گنبد.خیلی بلا شدی ماشالله هزار ماشالله با این دلبری های که میکنی از سنت بیشتر نشون میدی....اینو من نمیگم همه میگن نفسم. اینقد خاله هام و دختر خاله هام دوست داشتند که حد نداشت.حتی نوه های خاله مینا هم عاشقت شده بودن.همش تو بغل اونا بودی. از خاله جونت بگم که هلاکت شده بود.اینقد عاشقته که نگو و نپرس ،فرزاد جونی هم خیلی دوست داره و دائم میگه خاله جونی چرا امیررضا بزرگ نمیشه؟؟؟!کی میتونه با من توپ بازی کنه؟؟!تو هم خیلی بهش نگاه میکردی و براش میخندیدی.انیقد ناز باهات حرف میزد و ما میخواستیم دوتاتونو بخوریم. و...









